|
هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است... .
|
......
........................ .
اصلا من می گم بیاین شیر یا خط بندازیم
اگه خط امد خدا هست اگه شیر امد نیست
سکه رو می ندازم بالا
چندین لحظه بعد :
دیدی چی شد سکه رو روی هوا زدن.....من می گم دزد زیاد شده ها شما بگید نه
:)
.
....
................... .
چه فضلیتی در این هست که من بشینم با یکی بحث کنم که خدا هست یا نیست.....
چه فایده ای داره که اون بخواد حرفش رو به زور تو کله من کنه....و چه فایده ای داره که من بحث رو ادامه بدم......
یادمه سال ها پیش یکی از دوستام بهم گفت خدا وجود نداره.......اون موقع فکر کنم خنده دارترین جمله عمرم رو شنیده بودم.....به خودم گفتم این آخر حماقته که یه نفر این طور فکر کنه.....و بهش خندیدم و این طور فکر کردم که خیلی احمقه که این چنین حرفی زده....
یه روز به خودم امدم و گفتم از اول زندگیم تا حالا فقط گفتن خدا هست.....چنان تو پوست و استخون آدم فرو رفته که نمیشه انکارش کرد....با خودم گفتم می شه در مورد هر چیزی این طور فکر کرد.....و وقتی سال های سال این طور فکر کنی بهش یه ایمان قلبی و همچین چیزی پیدا می کنی....
همه آدمها وقتی ناامید می شن و فکر می کنن که همه درها به روشون بسته شده و دیگه کسی نیست بهشون کمک کنه به یاد یه نیرویی می افتن تحت عنوان خدا...یه نیروی ماورا که می تونه هر چیزی رو عوض کنه می تونه به اونها در بد ترین شرایط کمک کنه.....و بعضی اوقات هم واقعا مشکل حل میشه....
مثل آدمی که سرطان داره و خوب میشه.....در این جور موارد دو تا مثال میشه زد......نفر اول کسی هست که سرطانش خوب میشه...اون آدم معتقدی نیست ولی توی زندگیش همواره شاد زندگی می کرده تا اینکه در اثر تلقین هایی که به خودش می کرده خوب میشه...مثال دوم آدمی هست که به خدا پناه می بره و یا اینکه به جاهای زیارتی میره روزها دعا می کنه....ناله می کنه....گریه می کنه....نذر می کنه.....و تا اینکه اون هم خوب میشه در هر دو صورت هر دو تا خوب شدن....می تونیم بگیم در اثر تلقین بوده و یا اینکه خدا شفا داده...
وقتی به یه نفر می گید کی شما رو افریده می گن خدا....خود خدا رو هم هیچ کس نیافریده....مگه میشه چیزی از هیچ به وجود بیاد ؟
چرا همه باید فکر کنن که اگه خدا وجود داره آدم خوبیه داستان هست ؟
اگه خوبه چرا جهنم رو آفریده؟
چرا بدی رو آفریده ؟
چرا این همه حیوان به درد نخور و زشت آفریده ؟
چرا حرص و طمع رو آفریده ؟
چرا بخل و حماقت رو آفریده ؟
همه چیز دو چهره داره....خوب و بد حتی خدا
همون طور که کسی شفا پیدا می کنه....یه نفر دیگه می تونه سرطان یا یه کفت دیگه بگیره.... همه چیز دو حالت داره.....
خیر و شر
مگه نمی گن لطف خدا بی اندازست...آره دارم می بینم زندگی مردم دنیا رو......... چه قدر با لطف دارن زندگی می کنن....
من توی هم رده های خودم یه آدم معمولی به حساب می یام....اما از این خوشحالم که بیشتر از خیلی ها کتاب خوندم....بیشتر از خیلی ها به چیزهایی فکر کردم که اونا نکردم....بیشتر از خیلی ها توی مسائل تامل و تفکر کردم......بیشتر از خیلی ها دنبال جواب رفتم.....
هیچ کس تو این دنیا نمی تونه با اطمینان تعریفی از زندگی کنه.....چون حماقته که کسی از زندگی تعریفی داشته باشه.....چون هر کسی یه تعریفی از زندگی داره....
ولی من حرف های یه نفر رو از بابت این که زندگی چی هست قبول دارم...پائولو کوئیلیو میگه : بهتره توی زندگیتون افسانه شخصیتون رو دنبال کنید چون فقط به این خاطر دارید زندگی می کنید و این ماموریت ما توی زمین هست......دنبال کردن آرزو ها...به نظر میاد این تمام داستانه......
یوستین گاردر حرف های خودش رو توی داستان هاش می زنه در مورد خلقت آدم ها....
و همین طور ژان پل سارتر....
از صادق هدایت و گله هاش نسبت به خدا....
از هگل تا نظریه پوچ گرایی بگیر تا ارستو و افلاطون و خیلی های دیگه....
مسیر آخر حرف هاشون یک چیز بود فقط هر کدوم از راه های مختلف سعی داشتن این جاده بی پایان رو تموم کنن....
فهمیدن حقیقت...تمام داستان روی همین فهمیدن حقیقت خلاصه میشه.....
ما توی این منطومه شمسی به این بزرگی چی کار می کنیم...
اغلب ما آدم ها در مورد چیز هایی که هیچ چیزی در موردشون نمی دونیم صحبت می کنیم....در مورد زندگی بعد از مرگ...در مورد روح....در مورد خالق......در حالی که هیچ کس از اون دنیا برنگشته که برامون از بهشت و یا جهنم بگه.......من در مورد داستان های ترسناک کودکان صحبت نمی کنم......
شاید هم حقیقت اون قدر ساده باشه که وقتی فهمیدیمش همه ما از سادگیش بخندیم....
همه منتظر هستن یه نفر ظهور کنه آدم بدا رو بکشه......
چه فضلیتی هست که خدا بدی رو بیافرینه....بعدش بیاد یکی رو بیاره این بدی ها رو پاک کنه
آفرین خدا....خیلی باهالی....دیگه چیا بلدی ؟
مطمعنن اگه خدا همه چیش مثلا درست باشه....خلقت انسانش یه اشتباه بزرگ بوده.....
شما یه چیزی می سازید که زندگی کنه.....و بعد یه چیز دیگه می سازید که داخلش زندگی کنه.....و بعد یکی رو می فرستید که یه سری کارها رو درست کنه......چرا خودش بدی رو از بین نمی بره؟
ولا تا موقعی که این دنیا وجود داره...نه کسی میره تو آسمون و نه کسی هم از آسمون میاد پایین.....
حرف زیاده..بحث زیاده.....
مخاطب حرف هایی هم که می زنم خودم هستم نه کسه دیگه
نه دنبال مخاطب می گردم و نه فلسفه بافی
نه می خوام چیزی رو ثابت کنم و نه رد
دارم با خودم بحث می کنم
همین.

پی نوشت : این جور حرف ها می تونه تا بی نهایت ادامه داشته باشه بی آنکه هر کدوم از ما قانع بشه....
.....
................... .
همیشه از این نکته تعجب می کنم که کسانی هستن که میگن ما خدا رو قبول داریم...
خیلی خوبه..آفرین
همشون هم میگن ما یه باور قلبی ازش داریم
همشون هم میگم ما دوره تو رو که خدا رو باور نداشتی رد کردیم
میگن خیلی خوبه که به دوره شک رسیدی
میگن : آفرین
آره داشتم این رو می گفتم که تا روزی که زنده هستن میدونم و مطمعنم که دنبال چیزی تحت عنوان خدا نرفتن...چون اگه برن دنبالش به هیچی نمی رسن...
من آدم منطقی هستم....همه چیز رو با منطق اندازه می گیرم...
میرن امام رضا....میرن مکه و این جور جاها
خیلی جالبه....میرن دعا می خونن......می رن شفا بگیرن
برید...برید بگیرید.
میرن حرم آقا
هه هه
برید..برید برا ما هم بگیرید
مسلمونا قرآن دارن با زبون خدا......اون وری ها کتاب مقدس با زبون خدا
سر همین دین و کفت و زحر مار به درد نخور از اون اول تاریخ کلی جنگ و کشتار در گرفته تا حتی همین امروز....پس به چه دردی می خوره چیزی که باعث جنگ میشه....
جالبیه قضیه اینه که کسی نمی تونه خدا رو ثابت کنه..بعدش هم میاد میگه هست...
یه دیوونه بود داشت برا من از نظم جهان حرف می زد و از این چیزا....گفتم ببین اگه این چیزا رو به یه بچه می گفتی شاید قبول می کرد....بچه که خر نمی کنی....اگه به این سادگی بود...همه با دیدن آسمون ایمان می اوردن....
نماز می خونن....چه قدر خدا باید کوچیک باشه که از بندش توقع داره جلوش خم شه...
برید برا خودتون اسطوره سازی کنید....برید شهادت بگیرید....برید الگو بگیرید......برید تولد بگیرید....
برید بگیرید برا ما هم بگیرید....میگن همه چیز از قبل نوشته شده...برید بازی از قبل شدتون رو بازی کنید برید...
برید موعضه کنید.....وقتی تنها چیزی که می دانم این هست که هیچ نمی دانم
کارل سایگون یه حرف قشنگ زده میگه :
چه تعداد از ما می دانیم که این سیاره که آن را زمین نامیده اند..کوچکتر از دانه ای شن در راه شیری..پنج میلیارد سال است که با سرعت شش هزار مایل در ساعت به دور خورشیدمی چرخد و همزمان با این حرکت..با سرعتی بیش از هزار مایل در ساعت بر محور خود..حول خط استوا می چرخد ؟
برید هوچی گری کنید....برید.
هر یک ثانیه که جلوتر میریم..شاید از نظر علم پیشرفت کنیم اما به همون مقدار از انسانیت فاصله میگریم...این یه قانونه.....
دولت ها فاسد تر می شن....دزد ها بیشتر می شن...جامعه خراب تر میشه...و همین طور هر روز همه چیز بد تر میشه...
آهان یادم رفت بگم...برید هر روز دعا کنید آقا ظهور کنه برید....بشین تا بیاد...
آفرین بریدا....وای نسید برید....
هر کی هر وقت با مدرک خدا رو برای من ثابت کرد اون موقع حرفش رو قبول می کنم..
.........
..................... .
دموکراسی و آزادی به یک مفهوم نیستند.....حق رای...تنها این امکان را به افراد می دهد که میان خودکامگان یک را برگزینند.
(گالبریت)
.
.....
...................... .
تاریخ حقیقتی است که عاقبت تبدیل به افسانه می شود..و افسانه دروغی است که عاقبت به تاریخ می پیوندد... .
(جین کاکتیو)
.
.....
.......................... .
آزادی فردی یعنی داشتن این حق که در زندگی کدام قفس را برای خویش برگزینیم.
برتراند راسل
--
بعضی اوقات تاسف می خورم که در مسیر بی پایان فلسفه وارد شدم...
چنان در جستجوی شناختن هستی و خویشتن خود گرفتار شده ام که گم کرده ام واقعیت را با خیال...
نمی دانم چه چیز درست است و چه چیز اشتباه...
کدامین یک بر دیگری ارجحیت دارند...
آیا این دنیا یک دروغ محض است...پس این زندگی زمینی همراه با مشکلات تمام نشدنیش چیست ؟
ای کاش خود را وارد این مسیر نمی کردم....که هر قدر جلوتر می روم سوال های بی جوابم بیش تر و بیش تر می شود بعضی اوقات به پوچی می رسم اما همان طور که پیش تر در "حکومت آزادم" گفته بودم تنها چند تعریف است که باعث رهایم از پوچی می شود.....به گمانم عشق...موسیقی....شعر... این خاصیت از خود مسیر است...
و لعنت به من که همواره ندانستن ها آزارم می دهد... .
.
....
....................... .
علم به ما آموخته است که"تردید" همچون"ایمان"ِما را به سوی درک حقیقت رهنمون است.
(دبلیو.گرنفل)
.
........
............................ .
اسم من هومن ه.
مجموع شماره های اسم من بر مبنای حروف الفبا میشه ۱۱۸.
من ۱۸ شهریور به دنیا امدم.
من ساعت ۶ بعد از ظهر معادل ساعت ۱۸ به دنیا امدم.
من اولین اکانتی که ساختم شمارش ۱۱۸ بود.
طبق آخرین تحقیقی که کردم بر مبنای همین عدد ها و اینا که خیلی پیچیدست سال ۱۳۹۱ یه اتفاقی برای من می افته که معلوم نیست خوب هست یا بد.
یکی بیاد من رو کشف کنه بی زحمت... .
:)
پی نوشت ۱ : من یا یه ربطی به فلسفه دارم یا فلسفه یه ربطی به من...
.
.....
........................... .
کاش می شد مثل کتاب " کار از کار گذشت" ژان پل سارتر موقع مرگ بند ۱۴۰ شامل حال ما بشه..
کاشکی می شد.... .

.
......
..............
در کشور های توسعه نیافته دولتها اشتیاق سیری ناپذیری برای ایجاد نظم در همه امور دارند و این امر معمولا با ایجاد محدودیت های شدید اجرایی در مُد و اِعمال یک مکانیزم نظم دهنده همراه است.
گالبریت
.