|
هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است... .
|
.......
.................... .
اين چند خط با کمي تغيير و اضافه شدن بر چند سطر آن چکيده ايست از کتاب " پدر، مادر...ما متهميم نوشته علي شريعتي " کتابي که از نظر من تنها نيمي از آن قابل ملاحظه بود.
پدر من، مادر من....
آمده ام که بگويم فرزند شما نه به عنوان فساد اخلاقي بلکه با دلايل و علل فکري و اعتقادي از شما فرار کرده است و با شما بيگانه شده است.
بگويم که چه شد که طبقه من، گروه من، با شما بيگانه شد، بگويم که که چه طور از هم بيزار شديم.
دين تو، مذهب تو و همه اعمالي که با نام دين انجام ميدهي و همه عقايدي که به نام دين و مذهب داري همه اش بيهوده و زيان آور است.
دين تو عبارت است از يک نيرويي که تو را از دنيا و از پيش از مرگ غافل ميکند و همه دلهره و وسواس، ترس، کوشش، مسئوليت و تلاش تو را متوجه مرگ و بعد از مرگ ميکند و من به عنوان جوان امروز، روشن فکر امروز، تحصيل کرده امروز، به پيش از مرگ کار دارم و دين تو هيچ سخني درباره پيش از مرگ به من نگفته، به تو هم نگفته، تو هم نمي داني.
اضطراب تو از تصور زبانه آتش قيامت و عذاب پس از مرگ است و من آتشي که اکنون بر بشريت نازل شده و من و تو را و همه دنيا را در خود گرفته است بيمناکم، و با آن کار دارم. و در جستجوي آنم که چه عاملي و چه آبي مي تواند اين آتش را بي اثر کند.
آري پدر من...آري مادر من....پيغمبر اسلامي بايد از بهشت تعريف ميکرد، بايد که همه آرزوهاي اعراب را در بهشت خود جاي مي داد تا ستون دينش محکم شود و آئينش پا بگيرد. بايد جهنمي هم مي بود تا از او پيروي کنند.
دين تو تنها تو را نجات مي دهد....من به دنبال آيئني ميگردم که بشريت را نجات دهد.
تو با چاپلوسي و نذر و نياز به خدايي که تمامش ساخته ذهنت است، خودت را از عواقب هر جرم و جنايتي معاف ميبيني، در راه دينت انسان ميکشي، دروغ ميگويي، نيرنگ ميکني، جنگ هاي بزرگ راه مي اندازي، ميليون ها نفر را به نام دينت به کشتن مي دهي، انسان هايي که از دينت منحرف شده اند و يا کساني که با دينت مخالفند را مجازات ميکني.....و با اين ها دم از ديني مي زني که تنها برابري و برادري در آن است.
مي بيني اين دين سر از کجا در آورد ؟
ديني که اين روزها شده است نماد فقر و جهل و عقب ماندگي... .
تعجب ميکنم چرا شهادت علي را ستايش ميکني ؟ چرا بر شهادت حسين ميگريي ؟ چرا از قساوت شمر خشمگيني ؟ خودمانيم چه کسي از گذشته چيزي مي داند ؟
دين تو يعني نه ! تو به من نه دادي اي پدر....اي مادر...
من فرزند تو بودم، راه هايي که به من نشان دادي، پيشنهاد هايي که برايم داشتي، شکل زندگي و ارزش هايي که به من ارئه دادي اين است : نرو، نکن، نبين، نگو، نفهم، احساس نکن، ننويس، نخوان، نه ، نه ، نه.... اين که همه اش نه شد. هر گاه به دنبال چيزي فراتر از دين رفتم، گفتي نه، همه اش همين جاست......اما دروغ ميگفتي....اين طور نبود.... متوجه شدم عشقي فراتر از انسان به انسان و حتي فراتر از خدا هم نيز هست.
پدر من...مادر من....
کتابي براي نخواندن....قرآني که به آن معتقدي به چه کاري مي آيد ؟ من نميدانم در آن چه هست و تو هم نميداني تويش چه هست، من هم کاري به آن ندارم.(چون کتابي که به درد خواندن نخورد به چه کار آيد) اما تو مرتب ميچسبانيش به چشمت و سينه ات، تا آنجا که من ديده ام، اين کتاب براي تو مصرفش هميشه همين بوده که وقتي از خانه ات بيرون مي آيي، چند جمله از آن را به در خانه ات پف ميکني، من يک قفل فني و محکم مي خرم که اصلا احتياجي به پف نداشته باشد.
تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن خودت يا گاوت مي آويزي! من ميروم واکسن ميزنم و از دکتر متخصص نسخه و دوا ميگيرم، من احتياجي به کتاب آسماني ات ندارم.
تو با آن استخاره ميکني و به جاي انتخاب، تصميم، عمل، قظاوت، فهميدن و انديشيدن و ....(که کار انسان و ارزش امتياز انسان است) با کتاب بازي ميکني و شير يا خط مي اندازي. اما من به عقل اهانت نميکنم. من به کمک علم و پرورش يک ذهن جستجوگر و آگاهي شعور و تحقيق، و با استفاده از منطق مي انديشم. اگر هم روزي معتقد شدم قرآن تو کتاب هدايت است، آن را ميخوانم تا با انديشيدن و منطق خودم راه درست را انتخاب کنم.
آري پدر....آري مادر....
نماز تو يک ورزش تکراري و بيهوده است.....بدون هيچ گونه اثر اخلاقي و بهتر شدن زندگي....نه معاني الفاظ و ارکانش را مي داني و نه فلسفه نهايي و قائي آن را، تنها پشتت قوز کرد و جز کمر درد و پيشاني اي که پينه بست چه چيز ديگري نصيبت شد. فرق من بي نماز با تو نمازگزار اين است که من اين چند نشانه تقوا را ندارم.
به من حق نميدهي پدر، مادر ؟
حق نمي دهي که همه اين ها را کنار بزنم و بروم دنبال کار و زندگيم، دنبال علم ، فلسفه و ادبيات و هنر ؟
چه فرقي ميکند بدانم در عاشوراي خونين تو چه گذشت، به چه کارم مي آيد اين حسين و اين همه مصيبت و داد و بيداد و گريه و کربلا.
از اين همه مراسم تقليدي و بي ثمر خسته شده ام، از اين همه بازي هاي مذهبيتان خسته شده ام.
رهايم کن....با اين همه درد و رنج، بهشت هم پاداش ارزنده اي براي هيچ کس نيست.
.....
.
بيائيد واقع بين باشيم... .
....
...................... .
در زمانی زندگی می کنم که همه چیز برای یک زندگی معمولی سخت شده است، در اغلب کشور های دنیا جنگ و یا اعتراض بر علیه سیستم حکومتی و یا مذهبی در حال وقوع است. اعتراض ها و شورش ها سرکوب می شوند. مردم کشته می شوند.خبر نگاران دستگیر می شوند.مردم روز به روز فقیر تر می شوند. طبیعت روز به روز نابود تر می شود. و کسانی که زمام اختیار را در دست دارند در مطبوعات ظاهر می شوند و میگویند : همه چیز خوب است و در وضیعتی مطلوب و رو به رشد قرار دارد و در آخر شعار برابری و برادری می دهند که این خود جزء یک تعارف دروغ چیز دیگری نیست. چرا که فقر و گرسنگی و عقب ماندگی فرهنگی در همه جای جهان بیداد می کند.
و حال مسئله ی که مدت هاست مطرح شده است، شکست انسان در سنت های اخلاقی و کمال گرایی انسان است. زمانی که دنیا دچار دین زدگی شده است.
آنها به سختی تلاش می کنند کمال و رستگاری را در کتاب های آسمانی و مذهبی خود پیدا کنند، به مبلغان مذهبیه ریاکار مراجعه میکنند که خود را واسطه ای بین آنها و خدا می نامد... اما واقعیت این است که به زمانی رسیده ایم که دین واعتقاد به خدا نه باعث رشد و تعالی انسان می شود و نه رسیدن به رستگاری...
چرا که از همان اول هم حقیقت در درون ما بود و نه چیزی در بیرون از ما....مسیر را اشتباه می رفتیم.
هر ساله میلیون ها انسان متولد می شوند و مثل سگ و گربه به جان هم می افتند تا یک دیگر را بکشند که چه شود ؟
متاسفم که این را می گویم اما خدایتان خلقت بیهوده ای داشته، خدایی که در عین دانایی و توانایی بدبختی و فقر و فساد می آفریند سزاوار پرستش نیست.
به نظر من لازم نیست انسان حتما دارای اندیشه ی والایی باشد که به درک این مسئله نائل شود که انسان امروزی، دیگر با داشتن عقل و شعور به میزان طبیعی دیگر نیازی به هدایت و ارشاد موجودی تحت عنوان خدا داشته باشد چه برسد به فرستادگان او جز رنج و مصیبت و جنگ های بسیار چیز دیگری بر جای نگذاشتند.
خدایی که اسلام، مسیحیت، یهود و غیره... را آورد،خدایی که در هر یک از اینها میگوید دین من برتر از دیگریست.
خدایی که در اسلام جمعه را تعطیل کرد، در یهود شنبه و در مسیحیت یک شنبه...
خدایی که شراب را در اسلام حرام کرد و در مسیحیت نه و در یهود جور دیگر...
بیایید واقع بین باشیم...مطمعنن اگر خدایی وجود داشت این همه بیکار نبود.
بیایید باور ها و افسانه های سراپا نادرست را کنار بگذاریم و واقعیت ها را جایگزین خرافات و موهومات کنیم. بیایید از قید و بند اوهام و خرافات و این همه بازی های مذهبی رها شویم و زندگیمان را بر مبنای حقیقتی که جلوی چشم مان است استوار کنیم...
هیچ کدام از اینان را که گفتم قبول نکنید،رد هم نکنید.... خودتان فکر کنید...فکر کنید...فکر...
.
.
.........
.............................. .
از طرف خداوند
فرض کنید من اصلا وجود ندارم ؛ برويد مثل آدم زندگي تان را بکنيد و اين قدر داستان و شعر درست نکنيد
خودتان نماینده های من را درست کرده ايد که کاسبي کنيد و سر همديگر را کلاه بگذاريد ، چرا پاي من را وسط مي کشيد ؟
اگر من خدايم چرا موسي را بفرستم بگويم شنبه را تعطيل کند و عيسي را بفرستم بگويم يک شنبه را و محمد را بفرستم بگويم جمعه را ؟
چرا کاري کنم که عيسوي شرابش را در کليسا بنوشد و مسلمان به جاي شراب شلاق بخورد ؟
چرا یکی چادر بکنه سرش یکی تاپ به تنش ؟
چرا یکی با امام حال کنه یکی با پیغمبر . یکی با خیالش ؟؟؟!!! چرا یکی بشه خاتم بقیه باشن با ماتم ؟؟
اگر من با نام دین وجود دارم و اين قدر مهربان هستم که همه دين ها مي گويند چرا بيشتر تلفات تاريخ و جنگ ها در تاريخ با نام دين و انجام تکليف ديني و هدايت مردم و بردن مردم به بهشت صورت گرفته است ؟
فکر کردین اونا که مردن تو بهشتن یا جهنم ؟
اصلا فکر کردین تکلیف اونا که قبل از عیسی و موسی ومحمد و علی مردن چی میشه ؟
اگر من این خدا بودم چرا اين همه آدم کج و معوج به اسم من روي زمين خدايي مي کنند و کليد بهشت مي فروشند و يا دنيا را براي مخلوقات من (؟!) جهنم کرده اند ؟
خدايي که به عبادت محتاج باشد ، خدايي که قسم بخورد جهنمش را از نافرمانان پر مي کند ، خدايي که فقط محبان علي را به بهشت راه بدهد و بقيه پيامبرانش بشوند زرشک ، خدايي که مي گويد زمين آزمايشگاه است و آدم ها موش آزمايشگاهي و تمام آن چه که در زمين حرام کرده را در بهشت وعده مي دهد من نيستم
برويد مغزتان را بکار ببريد و بيخود بي عرضگي هايتان را به اسم اين که من چيزي مي دانم که شما نمي دانيد نگذاريد
اگر نمي توانيد از پس گردن کلفت هايتان بر بيائيد چرا پاي من را وسط مي کشيد ؟ نخير ؛ قرار نيست من در آن دنيا حساب لات و لوت هاي دنيا را برسم
اگر عرضه داريد خودتان از خجالتشان در بيائيد و الکي خودتان را بچه مثبت هاي بي عرضه بهشت معرفي نکنيد
يعني چي دست روي دست مي گذاريد و منتظران فلان و بهمان مي شويد.آقا جان قرار نيست کسي را بفرستم.مفهوم شد ؟
همه شماها چند ميلياردي سلول خاکستري در آن مغزهايتان داريد ، بکارش ببريد و بجاي تسبيح و استخاره انداختن ، از اين سلول ها استفاده کنيد تا فاسد نشود
اگر در قدرت طلبي و فريبکاري روي مزرعه حيوانات را هم سفيد کرده ايد و به همه دنيا گند زده ايد چرا مي گوئيد قضا و قدر من است ؟ يعني اگه من خدا بودم اندازه مدير گوگل هم عرضه نداشتم يک دم و دستگاه درست و حسابي راه بندازم که هم کارمندش راضي باشد هم مصرف کننده اش ؟
چرا پولتونو بیخودی به مسجد و کلیسا اهدا میکنید! باور کنید من راضی به این کار نیستم. من بیشتر خوشحال میشدم اگر پولتونو به جاهایی که واقعن احتیاج دارند بدین. دورو بر خودتونو نگاه کنین. مسجد و کلیساهای با گنبد طلا به پول شما احتیاج دارن یا مراکز فرهنگی، بیمارستانها، مدارس و یتیمخانه ها؟ باور کنین نمایندگان واقعی من در این مکانها هستند نه در مسجد و کلیسا!
شما يک بار در اين گوگل
Sign In
کنيد تا دو هفته بس است لازم نيست روزي چند بار جلويش خم و راست بشويد و هزار خواهش و تمنا کني تا سرويس هايش
مثل ساعت کار کند
وضع دعا و نفرين هايتان هم از همه بدتر است !بهتان گفته باشم
که 99/99
درصد اين دعاها
Spam
است و اصلا در
Mail Box
من ظاهر نمي شود . آخر يعني چي ؛ خدايا همه را خوشبخت کن ؟
من به شما عقل دادم که فکر کنید
من به شما دست دادم که عمل کنید
پا دادم که حرکت کنید و چشم دادم که ببینید و گوش و حس و بینی و ... همه را دادم که خودتان تصمیم بگیرید و انجام دهید و بسنجید و بفهمید . همه را ندادم که خودم دست به کار مستجاب کردن دعا و استخاره کردن و قانون گذاشتن و قانون اجرا کردن و مجازات کردن و پاداش دادن باشم
شما فکر کردید من اینقدر بی ثباتم که هر دینی رو به مزاق یکی و دلخوشی دیگری وضع کنم . و هر دفعه یه قانون جدید و متضاد با قانون قبلی بگذارم
یه کم از عقلتون استفاده کنید
....
.................. .
شاید خوانده باشید و شاید ده ها بار. اما باز هم بخوانید و ببنید آدمی مانند برتولت برشت به سادگی بزرگ نمی شود چون چشمی دارد که دورها و دیرها را می بیند. اگر از درد می گوید درد حقیر امروزی نیست.
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي كي پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود
.
...........
.............................. .
نظم من فضیلت نیست، عکس العملی هست در مقابل جهلم که سخاوتمند به نظر برسم تا فقرم را بپوشاند.
.
.......
.................... .
هريك از ما در همه ي روابطمان، تصويري را در مورد ديگري در ذهن مي سازيم (همان گونه كه طرف مقابل نيز تصويري از ما در ذهن دارد). در نتيجه، "دو تصوير" با يكديگر در ارتباطند، نه دو موجود بشري.
جیدو کریشنا مورتی
.
....
................. .
جیدو کریشنا مورتی
چنانچه شما حسود باشيد، معلوم است كه اين احساس شما عشق نيست. اگر شما در ترس و نگراني به سر ببريد، روشن است كه در حالت عشق نيستيد. وفتي كسي را زير سلطه و نفوذ خود در مي آوريد، اين ديگر عشق نيست. وقتي از عشق صحبت مي كنيد و به اداره مي رويد و ديگران را اذيت مي كنيد، اين هم عشق نيست. پس وقتي دانستيد كه چه چيز عشق نیست و اين ها را كنار گذاشتيد، البته نه به صورت ظاهري و بلكه به صورت واقعي و در زندگي شما اثري از ترس و نفرت مشهود نبود، مشخص است كه اين ديگر عشق است.
.
.....
....................... .
ترس، ناشی از به خطر افتادن تعلقات و اندوخته هاست و ما نظریات و باورهای خود را نیز شکلی از اندوخته ها می دانیم به همین جهت است که وقتی نظریات و باورهایمان مورد ضربه قرار میگیرند و نفی می شوند همانقدر دچار هراس می شویم که دارایی های مادیمان به خطر افتاده اند.
جیدو کریشنا مورتی
: )
.
.....
.................... .
خوشبختی یعنی زندگی کردن چیزی که دوستش داریم. شکاف بین چیزی که دوستش داریم و چیز دیگری که هستیم، سر چشمه ی احساس عدم خوشبختیست.
: )
.
...
.................. .
خروج از عرف نیاز به نوعی دردمندی، درک و عشق دارد که در دنیای آدمها مفقود است. آنها ترجیح می دهند با ترس های خود بمانند و امن زندگی کنند.
.